تبليغاتX
هم درس
بشو دفتر اگر هم درس مایی که درس عشق در دفتر نباشد

Ø   ياد گرفتم كه احساس كنم بدون آنكه بترسم كه  احساسم به ضعف قضاوت شود، سپاسگزارم!

Ø   ياد گرفتم كه  در  درونم به دنبال نيازهايي باشم كه عمري ياد  گرفته بود م در درون خود به خاكستر كشانمشان ،سپاسگزارم!

Ø   ياد گرفتم كه بيان كنم  آنچه  را كه  مكالمه  ي  بي وقفه  ي ذهنم است و دغدغه  ي بي پايان  روحم، سپاسگزارم!

Ø   ياد گرفتم كه مي شود پشت صداي "من" گفتن آدم ها را شنيد و دوستشان داشت ، سپاسگزارم!

Ø   ياد گرفتم كه مي شود فرياد را سرباز كردن دمل دردهاي يك انسان شنيد و نرنجيد ، سپاسگزارم!

Ø   ياد گرفتم كه مي شود كلمه را به انسانيت تبديل كرد و ذهن را دوباره ساخت  ، سپاسگزارم!

Ø   ياد گرفتم كه مي شود اِستاد  و ايستادگي كرد و آموخت ، سپاسگزارم!

نوشته شده توسط شهره در ساعت 15:45 | لینک  | 

دوستان عزیزم برای دیدن عکس ها لطفا به لینک زیر مراجعه نمایید.

http://www.4shared.com/file/Uz6Cqib7/New_folder__2_.html

نوشته شده توسط شهره در ساعت 22:54 | لینک  | 

دستهاي من خالي است و در اين تهي گاه در جستجوي نوازشگري بي رفتن است، آيا تو هم مي خواهي بروي؟

آیا توهم  قصد دمی بودن را داری و سپس رفتن؟ و من چه؟ با تو خواهم آمد یا راه رفتنت یک جاده کم عرض یکسویه بی بازگشت است که نمی توانی همراهی داشته باشی؟

اصرارت نمی کنم،همین که بدانم باید بمانم یا بروم برایم کافی ست. من خودم یاد گرفته ام که ادامه دهم بی کس یا با کس. بگذار صادقانه بگویم با بی کس رفتنم ملموس ترم و مانوس تر. ولی تو را هم بلدم که بپذیرم در این جاده های تنهایی ام اگر بخواهی؟!

بگو ! من به انتظار پاسخت نشسته ام ، نترس! من هم نمي ترسم بگو! گوش هاي من با نواي رفتن آشناست!!! بگو ! من به انتظار پاسخت نشسته ام، آرام ولی راستش کمی با ترس....

نوشته شده توسط شهره در ساعت 9:55 | لینک  | 

بالاخره تمامش كردي. مي دانم خيلي سختي كشيدي كه بپذيري فقط و فقط خودت مقصر بودي. مي دانم خيلي با خودت حرف زدي ، راه رفتي، گريه كردي ،‌اشك ريختي، قهر كردي، آشتي كردي،دوست شدي، جدا شدي، رفتي، بازگشتي، دوباره رفتي و باز دوباره...

مي دانم خيلي رنج بردي، زخم داشتي، درد داشتيَ، غريبي داشتي، تنهايي داشتي. غرق شدي، له شدي، حتي به گمانم يك بار هم مُردي تا جائي كه يادم هست. هيچ كس نمي داند كه 15 ماه به توان روزها، ساعت ها، دقايق و ثانيه ها چقدر دير گذشت و تو در تمام لحظات اين دير بودن ها با خودت از آسمان به ته ته اعماق تنهايي روزي 100 بار سقوط كردي و چقدر مي ترسيدي. هيچ كس نمي داند كه در هر بار سقوط چقدر محكم تر به زمين خوردي و چقدر بيشتر هر بار سقوط درد داشت، زخم داشت.

تو آمدي شاخ و برگ اضافه ي درخت دوستي ات را هرس كني ولي نمي داني چه شد كه از ريشه خشكانيده شد. هر چند كه از ريشه خشكيدن خواسته ي تو نبود ولي خوب تو هم انتخابش كردي.

عيبي ندارد ديگر تمام شد، قد راست كردي. تو خواستي كه دوستت برود، تو خواستي كه نباشد. تو خواستي كه او را ديگر نبيني، نشنوي، ديگر صدايش نزني "اي آشنا"، ديگر نگوييش "اي دوست".

خودت خواستي و ديگر پذيرفتي.

خوب خيلي خوشحال نمي تواني باشي ولي راضي هستي از تمام شدنش. اين بار ديگر خودت را در تنگنا نخواهي گذاشت. ديگر مي داني كه بايد چه كني. مي دانم وقتي تمامش مي كني ديگر هرگز هرگز هرگز بر نمي گردي ولي اين هم عيبي ندارد. يعني اينجوري هستي ديگر و خودت نمي خواهي تغييرش دهي.

او هم رفت. انشالله هميشه نظر خدا بر او باشد. شاد، خوشحال، آرام، خوشبخت و آگاه!

حالا تو بايد بروي به سوي زندگي ات ديگر بقيه راه با توست  مي تواني اصلاحش كني، از اول شروعش كني يا اصلا تمامش كني. مي دانم داري يك كارهايي مي كني هرچند شايد عجيب ولي چه عيبي دارد خودت مي خواهي.

موفق باشي شهره! موفـــــــــــــــــــــق...

 

نوشته شده توسط شهره در ساعت 12:3 | لینک  | 

من دلم مي خواهد

خانه اي داشته باشم پُر دوست

كنج هر ديوارش، دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو ، گل بشنو

هر كسي مي خواهد، وارد خانه پُر عشق و صفايم گردد

يك سبد بوي گل سرخ  به من هديه كند

شرط وارد گشتن، شست و شوي دل هاست

شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي كوبم،

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار

خانه ی ما اينجاست

تا كه سهراب نپرسد ديگر " خانه دوست كجاست ؟ "

" فريدون مشيري "

نوشته شده توسط شهره در ساعت 10:16 | لینک  | 

هيچ مي داني كه ديگر خسته ام از تكرار واژه تنهايي، از زمزمه ي بي كسي، از وِردهاي رهايم كنِ شبانه....

چه فايده دارد كه هي بنشيني و از دردهاي دلت بگويي،‌ از رازهاي فرو خورده ات جسته و گريخته سخن براني، چرا هيچ كس در خانه مغزت را نمي زند كه در باز كني تا ببينن چه آشفته است خانه ي افكارت،‌ چه نامنظم انديشه هاي سفيد و سياهت كنارهم چيده شده اند و چگونه دركنار هم تضادخنده آوري را بوجود مي آورند.

شايد هم بايد يكي پيدا شود در خانه قلبت را بزند و اين همه احساس تلمبار شده را ببيند كه چگونه بر پي هاي ساختمان دلت سنگيني مي كنند و كسي نيست حتي بگويد خسته نباشي اي تحمل كننده نگون بخت!

خدايا مُردم از بس مايه حسرت بودم و خودم حسرت خوردم. مُردم از بس لرزش دستانم را در فشار مشت هاي به هم پيچيده ام پنهان كردم و در نگاه جوياي ديگران خنديدم. مُردم از بس در فشار خرد شدن روحم كمر راست كردم، شنيدم و دم برنياوردم، ديدم و سكوت كردم، حس كردم و خاموش ماندم، خواستم و نداشتن را برگزيدم، نياز داشتم و بي نيازي را يافتم.

خدايا مُردم از هجوم همه ي احساس هايي كه هر بار به دليلي در خود به شكست محكوم كردم و هميشه من بودم كه گذشتم از خودم، از نيازم و از شهره هم حتي گذشتم.

مُردم از بس گذشتم و كسي برايم حتي دمي نماند.

خدايا چرا ياد نمي گيرم فرياد بزنم و بخواهم؟ چرا ياد نمي گيرم كه نگويم" عيبي ندارد"؟چرا ياد نمي گيرم منم مثل همه ،‌ مثل همه ي آدم ها بر مشكلات نخندم و اشك بريزم؟

خدايا خسته ام از اين انباشت احساس . خدايا خسته ام از هجم پيش بيني نشده ي افكار در وجودم.

من خسته ام اي زميني ها، اي آسماني ها، اي فرشتگان معلق در زمين و آسمان،‌ من خسته ام اي زمين، اي آفتاب، من خسته ام! من از خودم خسته ام.من خسته ام ..........

نوشته شده توسط شهره در ساعت 14:16 | لینک  | 

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم


ز سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم ؟


نه راهست اینکه بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم


ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آندم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

نوشته شده توسط شهره در ساعت 9:38 | لینک  | 

شهر بیمار

آشیان آشفته

پنجره مه آلود

 ذهن ها پر تشویش

دست ها پر لرزش

دل عاشق ویران

چشم مادر گریان

كمر بابايم،‌خسته و خم آلود

بغض خواهر خفته

كودك ۶ ماهه، ترسان از صورتك همسايه

و من

 پریشان احوال

در باد پی قاصدکی می گردم.

نوشته شده توسط شهره در ساعت 11:31 | لینک  | 

 

وقتي كودك بوديم تمام خواسته هايمان را برروي برگي كه چون دلهايمان پاك و چون نگاهمان بدون خط بود، مي نوشتيم و چون دلهاي كودكي مان بدون مرز بود و حصار، هرچقدر كه دستمان ياري مي كرد، مي نوشتيم و نقش مي زديم. گاه خواسته هايم به اندازه ديوار اتاقمان مي شد،‌ گاه فرش خانه و گاه ملافه رختخواب. هنوز روزي  را كه ديوارهاي آبي راهرو خانه را پر از نقش عشق كردم خوب به خاطر دارم. مادرم خواب بود و وقتي بيدار شد، او خواب ترسناك ديده بود،  ولي چرا از من عصباني شد؟! هنوز نفهميدم.  نفهميدم كه چرا دل نوشته هايم بر روي صفحات كتاب، در و ديوار، ملافه و فرش خانه، هميشه تبديل به عصبانيت مادر و چشم غره پدرم مي شد مگر چه گفته بودم جز چند نقش كوچك خط خطي از سخنانم؟!

چند صباحي نگذشت كه قانوني براي قلم و كاغذم تعريف كردند. دفتر چهل برگ دوخط، خط كشي شده و جلد شده با مداد سياه معمولي به دستم دادند و مدادي قرمز كه فقط اجازه داشت، پايان هر خط نقطه اي قرمز بگذارد. حالا بايد نوشته هايي را كه بزرگتر ها خوششان نمي آمد، پاك هم مي كردم. آن هم با يك پاك كن نرم و سفيد!!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شهره در ساعت 16:12 | لینک  | 

اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده . توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :
 
When I born , I Black! When I grow up , I Black ! When I go in Sun , I Black! When I scared , I Black ! When I sick , I Black! And when I die , I still black! ... And
you White fellow , When you born , you pink , When you grow up , you White , When you go in Sun , you Red , When you cold , you blue , When you scared , you yellow , When you
sick , you Green , And when you die , you Gray... And you call me colored ???.... ........
 
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم .... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي،
زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي ... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

نوشته شده توسط شهره در ساعت 10:10 | لینک  |